زن نظافتچی، می 2022 - تاریخ: 1401/11/21 ساعت: 21:06
     کراچی بودیم، توی موزه ملی پاکستان. ایستاده بودم به تماشای شیوا. شیوا و برهما و باقی خدایان هندو. مجسمه ها و بتهای تالار هندوئیسم پر بودند از نماد و جزئیات. معنی هر جزء هم توی تابلوی توضیحات کنار مجسمه آمده بود. گفته بود این یکی چهاردست دارد و پادساعتگرد که دنبال کنی دست اول رو به بالاست به این ...
هزار گام مردد - تاریخ: 1401/11/21 ساعت: 21:06
   راه میرویم و کیستیمان خرتخرت زمین را جارو میکند. خواستی بالای سر ببرش و به آن افتخار کن، نخواستی بیندازش زمین. فرقی نمیکند. هویتت، این آویزانترین وصلهی تنت، دنبالت میآید. فرار کن از خودت یا جار بزن خودت را؛ چه توفیری دارد؟ قبیلهت داغ پیشانیات است. تو ساکتی؟ رنگ پوستت که داد میزند. گمان کردی بینشا...
وهمهای ملموس - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 7:31
     پشت وانت، تنگ یکدیگر نشستیم. ماشین را سفت چسبیده بودیم که با تکانهای پستی و بلندی نخلستان پرت نشویم. با آن سرعت بارها نزدیک بود سر و صورتمان به شاخههای بلند و برگهای نوکتیز نخلها بگیرد. ماشین جایی میان آن ناکجا نگه داشت. چراغهای جلو خاموش شد و ماندم در سیاهی غلیظ شب. به بالا اشاره کردند و گفتند...
سپیا - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 7:31
   نگران بودم که حس خانهی پدربزرگ را از دست بدهم. برای همین بود که نمیخواستم ساکن این خانه شویم. این خانه بو داشت، صدا داشت، جریان و زمانبندیِ امور داشت. حتی در فضایش یک جور رنگِ سپیای غالب داشت؛ همان که عکسها را قدیمی میکند. میترسیدم ساکن این خانه شویم و بو و رنگ و صدا و جریانِ جاری درش را از دست ب...
سیل سالهای خشک - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 7:31
پیشنوشت: این یکی قصه است. اما از من رد شده تا واژهواژه، قصه بشود. این روایتِ زندهماندن دخترم، ژاله است. نوزادی که موقع به دنیا آمدن به جای شنیدن صدای گریهاش، صدای ماما را شنیدم که زمان مرگ را به تیم پزشکان بدون مرز اعلام کرد. من همان سالِ خشکی که تابستانش همهجا سیل آمد به یک تیم مستندسازی پیوستم که ...
بیخ گوش - تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 21:56
در بیست و پنج سالگی نشستم به تماشای مصرف مواد مخدر.دستم را زدم زیر چانهام و از ابتدا تا آخرش، تا آنجا که تهماندهی بسته را مچاله میکند میاندازد در آتش جلوی پایش، تماشا کردم.اتوبوس بیست دقیقهای د
دستورجلسه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:13
من خمیازهی جلسههای متوالیام، پوست پرتقالهای جلسه مدیران دور سر من حلقه میشود. من عددم، رقمم، اکسلهای متعددم. من اعتبارم؛ انباشته میشوم پشت فعالان مدنی. من روبان قرمزم. قیچی میشوم، افتتاح میشو
گفت من یکی از هَزارانم، و بعد رفت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:13
از همهی آن روزهای غریب، یک روز، نه، یک دقیقه به من سنجاقتر شده. به پیراهنم سنجاق نشده، به تنم شده؛ برای همین هم هست که این خاطره، خونیست. برای همین که رو به جادهی منتهی به بندِ امیر، بدون اینکه سر
از خردهسلحشوریهای باقیماندهی عصر ما - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:13
آهای آقای جاافتادهی عینک ذرهبینی موسفیدکرده!هیچوقت این را نمیخوانی. ولی ازت ممنونم. ممنونم که پشتِ اعتراضم به پانصد تومان کرایه اضافه گرفتنِ راننده درآمدی. ممنونم که وقتی به اعتراض پیاده شدم، رو
سلام بر تو روزی که زاده شده ای - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:13
به کودکی که دیروز متولد شده. تو اولین نیستی. پنجمین نوهای. ما بزرگ شدن نوزادان را از بحریم. هضم اینکه تو این اندازه کوچکی یا باور اینکه تو همانی هستی که نه ماه از روی شکم مادرت تصورت میکردیم، کار س
شکوه روزمره - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:13
پرچم سنگین و بزرگی دارم که هر لحظه به دوشش میکشم؛حتی وقتی غیری نیست و پرچم را برداشتهام، جای خالیاش را -که همان اندازه سنگین است- بر شانههایم احساس میکنم. فرقش با دیگر پرچمها این است که منحصر به
پاییز - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
مسیر پرکاجِ دانشکده علوم اجتماعی را نفس میکشم. عادت میکنم هر صبحِ خنکِ برگ ریز، دستم را به برگهای سبزِ نریختۀ شمشادها بکشم و یادت کنم. دوست دارم فکر کنم آن عزمِ جزمی که ما در تو شناختیم، چنان قدرتم
من این جا، روزی آخر، از دل این خاک، با دست تهی. - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
در مهمانسرا باز شد و نجمه اومد به آغوشم. گفتم چندسال شده؟ گفت 91 اومده بودین. گفتم نه بابا، سال اول دانشگاهم تموم شده بود، 93 باید باشه. گفت آره. گفتم 3 سال، نه، سه سال و نیمه ندیدمت. همانطور زیبا و م
بنویس و بگذار بنویسند، لالا جان! - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
امروز جلسه دوم بود و مادرها انشانوشته آمده بودند. متنهایی یک صفحهای با دستخط های درشت و نقطههای جدا از هم. با موضوع کارِ خانه. تصمیم گرفتهام از موضوعاتی شروع کنم که برای مادران نوسوادِ کلاس سومی م
آره، ولی نه اونقدر خوب - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
حرفهایشان را قطع میکنم. ماجراهایشان راجع به اجارهنشینی به درازا کشیده. میگویم: «یه چیزی بهم بگین، قبل از اینکه کلاسهای سوادآموزی رو بیاین، با بعدش که اومدین، اوضاع فرق کرده؟» نگاهم میکنند. ادام
و نه فقط عذر. - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
چه کنم؟ عذر بخواهم؟ از آن ساحت عذر بخواهم؟xa0 xa0 xa0 xa0 من همین امروز عذر میخواهم؛ و نه فقط عذر. همین امروز. نه وقتی پا به سن گذاشتهام و مدام گذشته را حلاجی میکنم؛ نه وقتی سخنرانِ جرأتورزی شدهام و چنته
از دلِ مرگِ تو - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
آمده بودم بگویم که: «رمضان بود. داغ. با آفتابی بیرحم. که در بیسایگیِ بهشت زهرا رهایمان نمیکرد.راه افتادیم پشت سر ترمهای. با نام تو که سپید، روی سیاهِ تابلو بود. دست و بازوهای هم را گرفته بودیم؛ سف
بی وزن - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 10:55
چه چیزی مرا برمیگرداند به صندلی عقب آن تویوتا وانت؟ چه چیزی مرا ماهها بعد، از وسط تهران بلند میکند و دوباره مینشاند بغل دست زنی که با التماس خواسته بود ماشین را نگهxa0 دارند، انگشتان لرزان دستش را ک
ملغمه ی احساسات - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
آرام، مثل عصر دم کرده ای که در کوچه های شهر پرشالیزارِ سکینچان رکاب می زدم و «بهار دلنشین» را بلند بلند میخواندم و خوشم می آمد که دختر ویتنامیِ جلویی ام یک کلمه اش را هم نمی فهمد ولی دارد گوش می دهد. ناگهانی و دلچسب، مثل وقتی که یک پیچ را به سمت بندر
غایت طلب - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
پسر آفتاب سوخته ی مراکشی پرسید از زندگی چه می خواهید؟ بیست و پنج جوان دانشجو بودیم از یازده، دوازده کشور جهان. دایره وار نشسته بودیم روی صندلی های قرمز اداری و زیر چشمی حواسمان به یکدیگر بود. قرار بود بی پرده از احساساتمان و آن چیزی که در ذهنمان می گ