راوی جوان قصه های کهن - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
ادامه از پست قبل منتظر قطار ایستاده بودیم که امیلی پرسید کجای ایران زندگی می کنم.- تهران، تهران پایتخته - آهان، تِهِران، یادم اومد! و تعریف کرد یکی از دوستانش سفری به ایران داشته و گفته تهران بهترین شهری بوده که تا به حال دیده. همان طور که سعی می ک
دوردست ها - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
قصه های ناتموم بار میشن میمونن روی شونه ها. سنگینی می کنن و آدم قوز می کنه. اون وقت نمیتونیم راحت بپریم بالا و پایین. نمیتونیم تند بدویم. انگار کتابِ نصفه و نیمه داریم باز.چهارتا. پنج تا. نمیدونم، زیاد شدن کتابا. همشون با یه تیکه کاغذ وسطشون که یعنی
آه ای یقین گم شده، ای ماهی گریز؛ اینک به سحر عشق، راهی به من بجو - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
اتفاقی می افتددر سکوت شلوغ شبدر سیاهی کورکننده اشدر میانه ی خواب های ناآراماتفاقی می افتدپشت سیم های خاردارپشت دیوار های بلندپشت صفحه های شیشه ای روشناتفاقی می افتدما پر از هیاهونمی بینیمنمی شنویمنمی فهمیماما چیزی درونمان بی تاب استحسش می کنیماما نمی
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
جمع اضدادم. چهلتکهای از پسندیده و ناپسندیدههای مردم. کج و معوج رشد کردهام و قد کشیدهام و پر وصله پینه، تا به اینجا کشاندهام خودم را.میشود که نخی از تمامِ آنچه روزها و جوانیام را می سازد رد شود، زنجیرهشان کند، حلقهحلقه به هم بچسباندشان و ربط
ااا - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
همهی این روزها و شبها که میگذرد در انتظارم؛ برای رفتن. هر رفتم و هر آمدم برای آن رفتن است. حتی اگر دور بروم هم، حتی اگر دیر برگردم هم، آخرش برای آن رفتن است؛ آن چمدان بیموقعی که بالاخره باید سکینه شود بر بیقراریها و بسته شود به مقصد آن دورترین
ساقه های شکنندۀ شهری - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:21
۲۰ روز پیش جایی نوشتم:ما بیش از هرچیز محتاج نوشابههای انرژیزا، موسیقیهای مهیج، رفقای شنوای درد دل و فیزیوتراپهای صبور و باحوصله هستیم. ۲۰ روز از یادداشت قبل گذشته؛حالا معتقدم ما به موسیقیهای طولانی آرامشبخش، مرخصی از کار و غیبت از کلاس، لغو وقتهای فیزیوتراپی، پتوهای کوچک برقی، دمنوشهای گرم، سبکی بعد...
به نازی که لیلی به محمل نشیند - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 17:09
یک سال بعد از آن، صبح در تاریک- روشنِ قبل از طلوع آفتاب نشسته بودم کف اتاق. در سکوت زل زده بودم به مهر جانماز مسافرتی ام و به صدای نفس هم اتاقی های تونسی و اندونزیایی ام گوش می دادم. حساب کردم دیدم موقعِ رفتنت، همان یکسال پیش، باید ساعت سه و نیمِ بعد از ظهر امروز بشود. جانماز را بستم، سرم را گذاشتم ...
سوره ی انسان - تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 17:09
پیدایش نمی کنم، پیدایش نکرده ام، صبر کن! عبدالباسط! شاطری! پرهیزکار! اسمت چیست؟ صبر کن محض رضای خدا!من که نمی دانم تا کجای کتاب پیش می روی، صبر کن؛ بگذار برسم. قاری می خواند و نمی دانم کجای این کتاب را میخواند. قاری می خواند و هنوز آیه را پیدا نکرده ام و مستاصل شده ام.قاری قرائت اش را تمام می کند و ...