خرید بک لینک

آمده بودم بگویم که:

«رمضان بود. داغ. با آفتابی بیرحم. که در بیسایگیِ بهشت زهرا رهایمان نمیکرد.
راه افتادیم پشت سر ترمهای. با نام تو که سپید، روی سیاهِ تابلو بود. دست و بازوهای هم را گرفته بودیم؛ سفت. که هرآن آماده بودیم کنارمان کسی زمین بیفتد.
وقتی آنقدر روی هم گل چیدند که دیگر خاک مزارت پیدا نبود، نشستیم. ماتمان برد به تمام آنچه در کمتر از آنی رخ داده بود و ما از آن جا مانده بودیم. برخیهایمان تا ماهها بعد هم نرسیدند. بعضیهایمان تا سالها.
و بعد، همه رفتند. ما نیز. و تو ماندی. چه بسا تو رفتی. و ما همه ماندیم.
اینگونه اتفاق افتاد. رمضان بود. داغ. با آفتابی بیرحم.»

اما دیدم راه ندارد نگویم که:

ما هر سال نسبت به تو بزرگ میxadشویم. نسبت به تو، یعنی هر سال طور دیگری تو را و رفتنت را درمیxadیابیم. یعنی سال به سال دستمان را میxadگیریم به تمام ِتو و خودِ افتادهxadمان را قدری بالاتر میxadکشیم. همان دو وجب بالاتر هم، یک دهان هوای بیشتر کف دستمان میxadگذارد. و ما زندهxadایم به همین ذرهxadذره هواهای تازه. به همین که نم چشمت را میxadگیری و میxadخندی کنار خاک مزارش. به همین جاریبودگیِ زندگی؛ که قسم بر این جاریبودگیِ زندگی.

امسال جواب سوال سه سال پیشم را هم گرفتم. سه سال پیش سرتاپایم یک سؤال شده بود که پس تکلیف اندیشه و فکرش چه میxadشود؟ و امسال، وقتی سیدموسا گفت «مرگ، آفرینش است»، پشت بندش آمد که: «تبدیل سلولxadهای بدن انسان به اندیشه و فکر، تنها پس از مرگ شدنیxadست.» دیر بود. اما غنیمت بود. یک دهان هوای تازه بود و غنیمت بود.

پی نوشت: سه سال پس از رفیق

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 10:55

صفحه بندی