
یک سال بعد از آن، صبح در تاریک- روشنِ قبل از طلوع آفتاب نشسته بودم کف اتاق. در سکوت زل زده بودم به مهر جانماز مسافرتی ام و به صدای نفس هم اتاقی های تونسی و اندونزیایی ام گوش می دادم. حساب کردم دیدم موقعِ رفتنت، همان یکسال پیش، باید ساعت سه و نیمِ بعد از ظهر امروز بشود. جانماز را بستم، سرم را گذاشتم روی بالش و با اینکه محال است، پشتم را کردم به تونس و اندونزی، و رویم را کردم به ایران و چشمم را بست...
ادامه مطلب